____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه²⁰
که یهو کوک از شدت ترس تو همون سکانس اول جوری جیغ زد که دیوار عمارت لرزید
همزمان هم کاسه پفیلا که دستش بود رو پرت کرد همه جا شد پر پفیلا
-چتتهههههه
تو که میترسی غلط میکنییی فیلم ترسناک میذاریییی
+کی ترسید من؟
-خودت همه پفیلا ها رو جمع میکنی که مامانم کلهمونو میکنهههه
+م...من ن...نترسیدمممم
-آره پس عمه من بود جیغ زد
+کی جیغ زد؟
من؟
-باشه باشه من جیغ زدم فقط تو پفیلا ها رو جمع کن
+باهممم
-به من چه تو ریختییی
+خب منم به لارا میگم تو ریختی
-ای خدا بزار برم جارو بیارم
در نریاااا
+برووو
رفتم جارو برقی رو آوردم و روشنش کردم و شروع کردم به کشیدن
کوک هم انگار خان نشسته بود
-هویییی
مگه نگفتی با هم؟
+خب میخوای منم اون طرف جارو رو بگیرم؟
-ایشششش
حداقل این خوراکیها رو ببر تو آشپزخونه
+باشه بابا
-چرا نیومدننن
+باید از تو اجازه بگیرنن؟
-ای دردد
بعد از جارو کشیدن تشنم شد و رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم
خواستم به شیشه دهن بزنم که منصرف شدم و یه لیوان برداشتم
بعد از خوردن آب دلم میخواست بشینم رو اپن پس کلی تلاش کردم
ولی لعنتی اپنش خیلی بلند بود
که کوک اومد تو آشپزخونه
+اوووو
چه زوری هم میزنههه
برو دلاورر
-مرضضضض
چرا این اینقدر بلندههه
در حال تلاش کردن بودم که کوک به سمتم اومد
توی چشمام زل زده بود و به سمتم میومد
-چته؟
چرا اینجوری نگاه میکنی؟
که بدون اینکه چیزی بگه زیادی بهم نزدیک شد..
کاملا خونسرد دستشو دو طرف کمرم گذاشت..
-چیکار میکنی(آروم و دستپاچه)
+کمک
-ها؟
که با یه حرکت خیلی راحت و کوچیک منو گذاشت رو اپن
دستشو از دور کمرم برداشت و گذاشت روی اپن و بهم نزدیک شد
به طرز عجیبی ضربان قلبم رفته بالا جوری که داشت از سینم بیرون میومد
هی رایا خودتو جمع کننن
چه مرگت شدهه
که گفت:
+.....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
که یهو کوک از شدت ترس تو همون سکانس اول جوری جیغ زد که دیوار عمارت لرزید
همزمان هم کاسه پفیلا که دستش بود رو پرت کرد همه جا شد پر پفیلا
-چتتهههههه
تو که میترسی غلط میکنییی فیلم ترسناک میذاریییی
+کی ترسید من؟
-خودت همه پفیلا ها رو جمع میکنی که مامانم کلهمونو میکنهههه
+م...من ن...نترسیدمممم
-آره پس عمه من بود جیغ زد
+کی جیغ زد؟
من؟
-باشه باشه من جیغ زدم فقط تو پفیلا ها رو جمع کن
+باهممم
-به من چه تو ریختییی
+خب منم به لارا میگم تو ریختی
-ای خدا بزار برم جارو بیارم
در نریاااا
+برووو
رفتم جارو برقی رو آوردم و روشنش کردم و شروع کردم به کشیدن
کوک هم انگار خان نشسته بود
-هویییی
مگه نگفتی با هم؟
+خب میخوای منم اون طرف جارو رو بگیرم؟
-ایشششش
حداقل این خوراکیها رو ببر تو آشپزخونه
+باشه بابا
-چرا نیومدننن
+باید از تو اجازه بگیرنن؟
-ای دردد
بعد از جارو کشیدن تشنم شد و رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم
خواستم به شیشه دهن بزنم که منصرف شدم و یه لیوان برداشتم
بعد از خوردن آب دلم میخواست بشینم رو اپن پس کلی تلاش کردم
ولی لعنتی اپنش خیلی بلند بود
که کوک اومد تو آشپزخونه
+اوووو
چه زوری هم میزنههه
برو دلاورر
-مرضضضض
چرا این اینقدر بلندههه
در حال تلاش کردن بودم که کوک به سمتم اومد
توی چشمام زل زده بود و به سمتم میومد
-چته؟
چرا اینجوری نگاه میکنی؟
که بدون اینکه چیزی بگه زیادی بهم نزدیک شد..
کاملا خونسرد دستشو دو طرف کمرم گذاشت..
-چیکار میکنی(آروم و دستپاچه)
+کمک
-ها؟
که با یه حرکت خیلی راحت و کوچیک منو گذاشت رو اپن
دستشو از دور کمرم برداشت و گذاشت روی اپن و بهم نزدیک شد
به طرز عجیبی ضربان قلبم رفته بالا جوری که داشت از سینم بیرون میومد
هی رایا خودتو جمع کننن
چه مرگت شدهه
که گفت:
+.....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۱.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط